غزل شمارهٔ ۹۳ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
شوریدگان عشق را ای مطرب آهنگ فناست
برگ نوا را ساز کن ساز ره مستان نواست
بیخ طرب در چنک ما اندوه و غم دلتنگ ما
لذات دنیا ننگ ما ما را ببزم دوست جاست
زاهدزجنت دم زندسلطان زتاج وتخت وملک
مارانه این زیبدنه آن فوق دوعالم جای ماست
جا درزمین گوتنگ باش ماراکه درعرش است دل
در زیر سرگوسنگ باش ما را چو برافلاک پاست
بیگانهای ای مشتری ما را تو ارزان میخری
کی میشناسد جنس ما الا کسی کو آشناست
گوهر شناسد مشتری کی داندش هر گوهری
آنرا که باشد معرفت داند که این درّ پر بهاست
پروردهٔ عشقیم ما دادیم در دل عیشها
ما را زمعشوق ازل در جان و دل پیغامهاست
گو غیرما باجنگ باش از عاشقی درننگ باش
آن یار با ما آشتی زین عشق ما را فخرهاست
هر درد در عالم بود این فیض میدارد دوا
هم درد من از عشق خواست هم عشق دردم را دواست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به عشق و حال و هوای مستانه عاشقانه اشاره میکند. او از شوریدگان عشق و لذتهای دنیوی سخن میگوید و بر این باور است که عشق واقعی فراتر از روزمرگیهای دنیا است. زاهدان و قدرتمداران را به تمسخر میگیرد و به مقامهای دنیوی اشاره میکند که در مقابل عشق حقیقی ناپایدارند. شاعر تأکید میکند که درد و رنج او از عشق است و عشق خود، درمان دردش میباشد. در نهایت، او بر پیوند عمیق بین عاشق و معشوق تأکید کرده و این پیوند را ارزشمندتر از هر چیز دیگری میداند.