نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۰ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بسی شدم به بلاد و جبال و کوچه و باغ

به کوی مهدی هادی کسی نداد سراغ

چه حکمتست که محرومم از جمال امام

مگر ز معصیت آید مرا به دل این داغ

مرا شب است ز هجران او سراسر عمر

ولیک هست به دست دلم ز شوق چراغ

کجاست پیک صبا تا به کوی حضرت او

تحیتی ز من خسته دل کند ابلاغ

بگویدش که چنین است حال فیض از هجر

تو رحم کن نبود بر رسول غیر بلاغ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از جایگاه و معشوق خود، یعنی امام مهدی، می‌گوید و از دوری او به شدت غمگین است. او به بی‌خبری از حال امام اشاره می‌کند و از خود می‌پرسد که چرا از زیبایی‌های او محروم مانده است. شاعر زندگی خود را به طبع محنت بار می‌داند و از دلش شوقی برای دیدار امام دارد. او آرزو می‌کند که پیامی از وضعیت خود به امام برساند و از او درخواست رحم و شفقت کند. این شعر نماد احساس عمیق اندوه و longing (دلتنگی) به سوی معشوق است.