نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۱ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

بسی شوق تو در دل هست و می‌‏دانم که می‌‏دانی

که هم نادیده می‏‌بینی و هم ننوشته می‏‌خوانی

نداند قدر تو سنّی که از اوهام بیرونی

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

ملک در سجده آدم زمین بوسید و نیت کرد

که در حسن تو چیزی یافت پیش از طور انسانی

بسی سرگشته‏‌اند این فرقهٔ حق در فراق تو

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی‏

ز حق امّید می‌‏دارم که بردارد حجاب از راه

دری از غیب بگشاید برون آیم ز حیرانی

ز یمن مقدمش معمور گردد سر به سر عالم

نماند هیچ جا ویران مگر اقلیم ویرانی

نماند یک دل خسته نماند یک در بسته

مخور اندوه و شادی کن گره بگشا ز پیشانی

شب هجرانش آخر روز وصلی در عقب دارد

بکن ای فیض دشواری به یاد عهد آسانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از شوق و علاقه قلبی خود به معشوق سخن می‌گوید و به عمق احساسات و اسرار نهفته در این عشق اشاره می‌کند. او بر این باور است که معشوق با وجودی نادیده و نانوشته به درک این عشق رسیده است. شاعر به زیبایی و عظمت معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که همه موجودات به محبت او نیازمندند. همچنین، او از خداوند امید دارد که پرده‌ها را کنار زده و راه را برای او باز کند تا از حیرت و پریشانی رهایی یابد. در پایان، شاعر به امید روز وصال و پایان غم و اندوه اشاره می‌کند و از خداوند می‌خواهد که دشواری‌ها را به یاد آسانی‌ها فراموش کند.