شمارهٔ ۱۶ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو حقشناس نئی ای عدو خطا اینجاست
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سری به دنیی و عقبی فرو نمیآمد
چرا که دوستی اهل بیت در سر ماست
در اندرون من خسته دل خیال امام
خموش کرد مرا و به خویش در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کنون امیدی هست
اگر ز ناله و فریاد کار ما بنو است
به هر طرف من سرگشته چند پویم، چند
ره دیار امام زمان کجاست، کجاست
نبود میل جهانم ولیک در نظرم
امید آمدن او چنین خوشش آراست
چو شعله زاتش شوقت مدام سوزد فیض
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، شاعر به عشق و ارادت خود به اهل بیت و بهویژه به امام زمان اشاره میکند. او میگوید که اگرچه در دنیا و آخرت بهنظر میرسد که کسی نمیتواند عشق به اهل بیت را درک کند، اما این عشق در درون او زنده است و او را راهنمایی میکند. شاعر با آرزوی ملاقات امام زمان، در جستوجوی اوست و میگوید که دلش پر از امید به آمدن اوست. این احساس تداوم عشق و شوق به امام زمان مانند آتش در دل او شعلهور است.