شمارهٔ ۱۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
بیار سوی محبان پیامی از در دوست
وگر چنان که در آن حضرتت نباشد یار
برای دیده بیاور غباری از در دوست
غبار درگه او توتیای دیده کنیم
بدین وسیله ببینیم سوی منظر دوست
بسوختیم ز هجران شراب وصل بیار
که آب دوست نشاند شرار آذر دوست
من گدا و تمنای وصل او هیهات
مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست
اگرچه دوست به چیزی نمیخرد ما را
به عالمی نفروشیم موئی از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
که هست فیض ثناخوان کمینه چاکر دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره longing و عشق به دوست و محبوب است. شاعر از صبا (نسیم صبح) میخواهد که اگر به سرزمین دوست گذری دارد، پیام محبتش را به او برساند. او همچنین به غم جدایی و هجران اشاره میکند و از غبار درگاه دوست سخن میگوید که میتواند چشم او را به زیباییهای دوست باز کند. شاعر به شدت تشنه وصال محبوب است و انتظار دارد که در خواب، چهرهی او را ببیند. او به وضوح بیان میکند که برایش هیچ چیز ارزشمندتر از ارتباط با دوست نیست، حتی اگر دوست او را به هیچ نمیگیرد. در نهایت، شاعر آرزو دارد که محبوبش از غمهای دلش رهایی یابد.