شمارهٔ ۲۱ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما را امام هست و یارا چه حاجت است
خورشید هست نور ثریا چه حاجت است
ای حضرت امام به سرّی که با خدای
داری دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه شرع، خدا را بسوختیم
آخر سئوال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سئوال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است
حق داند و تو نیز که با ما چه میرود
در غیبت شما به تقاضا چه حاجت است
فیض ار چه محرم است به جان مخلص شماست
مهر شما چو نیست به تقوی چه حاجت است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با نگاهی به امام و مقام او، به توصیف نیازی که به وجود او دارند میپردازد. او میگوید که با وجود امام و نور الهی، دیگر نیازی احساس نمیشود و حتی از امام میخواهد که در این باره از خداوند بپرسد. شاعر به ضعف خود به عنوان گدای درگاه الهی اشاره میکند و میگوید که در این مقام نمیتواند از خود حاجتی بیان کند. او نشان میدهد که در غیبت امام، درخواست و نیاز به حضوری برای درک حقیقت و برطرف کردن حاجات انسانی احساس میشود. در نهایت، شاعر به این نکته میپردازد که مهر امام و ارتباط با او مهمتر از هر تقوا و اعمال دیگر است.