شمارهٔ ۲۸ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سئوال طلعت از آن حضرت ارچه بیادبی است
زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است
نهفته حق رخ و باطل به عشوه جلوهکنان
بسوخت عقل ز حیرت که این چه بوالعجبی است
ز شوق نور حضورش بسوخت دل آری
چراغ مصطفوی با شرار بولهبی است
به نیم جو نخرم طاق قیصر و کسری
مرا که درگهش ایوان و سایهاش طلبی است
علاج درد دل ما شراب وصل شماست
نه در صراحی و چینی و شیشه و حلبی است
ز فیض مهر تو دل را امیدواریها
به گریه سحری و نیاز نیمشبی است
مپرس سرّ نهان بودن امام ای فیض
که کارهای خدا را سئوال بیادبی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود نسبت به مقام و شخصیت امام معصوم میپردازد. او اعتراف میکند که هرچند سوال کردن از آن حضرت بیادبی به نظر میآید، اما عشق و شوق او به نور وجود امام باعث حیرت و شگفتیاش شده است. شاعر به طعنه میگوید که ارزشهای دنیوی مانند طاق قیصر و کسری برایش هیچ اهمیتی ندارند، زیرا عشق به امام او را از همه چیز دیگر بینیاز کرده است. او همچنین به شدت به تاثیر محبت و ویژگیهای امام بر دل و روح خود اشاره میکند و در نهایت، به این نکته اشاره میکند که پرسش در مورد انسانهای خاص مانند امام، خود نوعی بیادبی در برابر حکمتهای الهی است.