نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۴ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

شوقت نه سرسریست که از سر به در شود

مهرت نه عارضی است که جای دگر شود

شوق تو در ضمیرم و مهر تو در دلم

نوعی نیامده است که با جان به در شود

دردیست درد هجرت تو کاندر علاج آن

هرچند سعی بیش نمائی بتر شود

اول منم که در غم هجر تو هر شبی

دود دلم به گنبد افلاک پر شود

جانی که بوی برد ز گلزار وصل تو

او را چگونه بی‏گل رویت به سر شود

گوشی که شرح وصف کمال رخت شنید

شاید که از حدیث لبت پرگهر شود

چون کیمیای مهر تو با فیض همره است

روزی امید هست که این خاک زر شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان عمق علاقه و شوق خود نسبت به معشوق می‌پردازد و تأکید می‌کند که این شوق و محبت نه چیزی گذرا و سطحی است که به سادگی از دل برود. او بیان می‌کند که عشق و شوق معشوق در وجود اوست و از درد جدایی رنج می‌برد. این درد درمانی ندارد و هرچه بیشتر تلاش کند، بیشتر درد می‌کشد. شاعر به شدت دلتنگی و علاقه‌اش را توصیف می‌کند و می‌گوید که چگونه بدون دیدن معشوق نمی‌تواند زندگی کند. او همچنین به این امید اشاره می‌کند که روزی بهره‌مندی از محبت معشوق، او را از خاک به طلا تبدیل کند.