نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۹ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم به کوی تو هر شام تا سحر می‌گشت

سحر چو می‌شد از آن کو به ناله بر می‌گشت

پس از مجاهده چون همدم تو می‌گشتم

دل از مشاهده مدهوش و بی خبر می‌گشت

به آرزوی تو یک قوم کو به کو می‌رفت

به جستجوی تو یک شهر در به در می‌گشت

به طرهٔ تو کسی می‌کشید دست مراد

که هم چو گوی ز چوگان او به سر می‌گشت

شب فراق تو در خون خویش می‌خفتم

ز بس که هر سر مویم چو نیشتر می‌گشت

غم تو هر چه فزونش به نیشتر می‌زد

ارادت دل صد پاره بیشتر می‌گشت

دهان نوش تو را چون خیال می‌بستم

لعاب در دهنم نشهٔ شکر می‌گشت

شبی که از غم روی تو گریه می‌کردم

تمام روی زمین ز آب دیده تر می‌گشت

فغان که شد سر کویی گذر فروغی را

که هر طرف پدری از پی پسر می‌گشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این قطعه احساس عمیق و دردناک خود را از فراق محبوب بیان می‌کند. او از شوق و اشتیاق به سوی محبوبی می‌شتابد و در این مسیر، دلش به شدت دلتنگ و مدهوش می‌شود. افراد دیگر نیز در جستجوی محبوب همچون او دچار سختی و زحمت می‌شوند. غم و عشق به محبوب باعث رنج و عذاب وی می‌شود و هر لحظه از دوری او برایش سخت‌تر می‌گذرد. او به تصویر زیبایی از محبوب می‌اندیشد و حتی در شب‌هایی که به یاد او اشک می‌ریزد، زمین را از آب دیده‌هایش تر می‌کند. در نهایت، فراق محبوبش را توصیف می‌کند که نه تنها خودش بلکه دیگران نیز از این فقدان رنج می‌برند.