نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۶ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی ز فتنهٔ آخر زمان خبر دارد

که زلف و کاکل و چشم تو در نظر دارد

نه دیده از رخ خوب تو می‌توان برداشت

نه آه سوختگان در دلت اثر دارد

نه دل از طره خم برخمت توان برکند

نه شام تیره هجران ز پی سحر دارد

ز سحر نرگس جادوی تو عیانم شد

که فتنه‌های نهانی به زیر سر دارد

هزار نشئه فزون دیده‌ام ز هر چشمی

ولی نگاه تو کیفیت دگر دارد

ز ابروان تو پیوسته می‌تپد دل من

که از مژه به کمان تیر کارگر دارد

حدیث سوختگانت به لاله باید گفت

کز آتش ستمت داغ بر جگر دارد

سری به عالم عشقت قدم تواند زد

که پیش تیغ بلا سینه را سپر دارد

برغم غیر مکش دم به دم فروغی را

که مهرت از همه آفاق بیشتر دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و جاذبه معشوق می‌پردازد و به آثار فتنه و جذابیت‌های او اشاره می‌کند. شاعر اعلام می‌کند که هیچ چیز نمی‌تواند زیبایی چهره او را از ذهنش پاک کند و دلش تحت تأثیر نگاه و زلف او قرار دارد. او همچنین از آتش عشق و داغ دل سوختگان سخن می‌گوید و می‌گوید که عشق به این معشوق، قوتی است که می‌تواند انسان را در برابر بلایای زندگی محافظت کند. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که عشق او از هر چیزی در جهان بیشتر است و باید در آن غرق شد.