غزل شمارهٔ ۲۵۱ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل دیوانهٔ من قابل زنجیر نبود
ورنه کوتاهی از آن زلف گره گیر نبود
دوش با طرهاش از تیرگی بخت مرا
گلهای بود ولی قدرت تقریر نبود
عشق میگفتم و میسوختم از آتش عشق
که در این مسالهام فرصت تفسیر نبود
کی جهان سوختی از عشق جهان سوز اگر
در جهان جلوهٔ آن حسن جهان گیر نبود
بس که سرگرم به نظارهٔ قاتل بودم
هیچ آگاهیم از ضربت شمشیر نبود
یارب این صید فکن کیست که نخجیرش را
خون دل میشد و دل با خبر از تیر نبود
نازم آن شست کمانکش که به جز پیکانش
خواهشی در دل خون گشتهٔ نخجیر نبود
با غمش گر نکنم صبر، فروغی چه کنم
که جز این قسمتم از عالم تقدیر نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق و پیچیده شاعر نسبت به عشق و درد ناشی از آن است. شاعر بیان میکند که دلش را نمیتوان با زنجیر بند کرد و این نشاندهنده آزادی و بیقراری روح اوست. او در تلاش است تا از درد و تیرگی بختش بگوید، ولی نمیتواند به بهترین شکل بیان کند. عشق را از آتش میداند که او را میسوزاند و به نظر میرسد که نمیتواند در مورد آن به طور کامل توضیح دهد. شاعر همچنین به زیبایی و جذابیت معشوقهاش اشاره میکند و این که اگر آن زیبایی وجود نداشت، دنیا نمیسوزید. او در عشقش آنقدر غرق شده که از خطراتی که او را تهدید میکند، غافل است. در نهایت، شاعر تکرار میکند که با غم معشوق چه کند، زیرا به جز این سرنوشت، چیزی برای او در دنیا وجود ندارد.