غزل شمارهٔ ۲۶۵ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل به حسرت ز سر کوی کسی میآید
مرغی از سدره به کنج قفسی میآید
شکری چند بخواه از لب شیرین دهنان
تا بدانی که چهها بر مگسی میآید
در ره عشق پی ناله دل باید رفت
زان که رهرو به صدای جرسی میآید
میروم گریهکنان از سر کویی کانجا
عاشقی میرود و بوالهوسی میآید
کردیم مست به نوعی که ندانم امشب
شحنهای میگذرد یا عسسی میآید
نفسی با تو به از زندگی جاوید است
وین میسر نشود تا نفسی میآید
تو ستم پیشه برآنی که ستانی همه عمر
من در اندیشه که فریادرسی میآید
در گذرگاه تو ای چشم و چراغ همه شهر
دل شهری ز پی ملتمسی میآید
گر نه در راه تو گم کرد فروغی دل را
پس چرا بر سر این راه بسی میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حسرت و عشق را به تصویر میکشد. شاعر از دلدادگی و غمهای ناشی از آن سخن میگوید، به طوری که قفس مرغی نماد محدودیتها و غمهای جدایی است. او از لبهای شیرین و زیبایی صحبت میکند که برای دلها شیرین هستند و میخواهد بداند چه تأثیری روی مگسها دارند. در مسیر عشق، دلی پر از ناله و غم دیده میشود و عاشقانی به راه خود ادامه میدهند. شاعر همچنین به میخوارگی و نشئگی اشاره دارد و بیان میکند که بودن در کنار محبوب، ارزشمندتر از زندگی ابدی است. در آخر، با اشاره به پرفشاری درد و غم، از انتظار فریادرسی برای رفع مشکلات سخن میگوید و از سرگردانی عاشقانه در جستجوی محبت و توجه محبوبش مینالد.