غزل شمارهٔ ۲۶۸ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هر کس که دید روی تو آهی ز جان کشید
هر دل که شد اسیر تو دست از جهان کشید
هر خون که ریختی تو به محشر نشد حساب
پنداشتم حساب تو را میتوان کشید
دیشب به یاد قد تو از دل کشیدهام
آهی که انتقام من از آسمان کشید
آن را که چرخ داد به کف سر خط امان
خود را به زیر سایه پیر مغان کشید
یک بارگی خصومت عشاق و بوالهوس
برخاست از میانه چو تیغ از میان کشید
ابروی او که مایهٔ چندین گشایش است
منت خدای را که به قتلم کمان کشید
مسکین کسی که داد ز کف آستین تو
مسکینتر آن که پای از آن آستان کشید
این است اگر تطاول گلچین و باغبان
باید قدم فروغی از این گلستان کشید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و اثراتی است که بر دل و جان انسان میگذارد. شاعر بیان میکند که هر کس که زیبایی معشوق را دید، به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و از دنیا دلسرد شد. او اشاره میکند که بسیاری از دلها به عشق معشوق اسیر شدند و خونهایی که به خاطر این عشق ریخته شد، ارزشی ندارد. شاعر به یاد معشوقش به آسمان آه میکشد و از قدرت عشق و دشمنیهایی سخن میگوید که میان عاشقان و هوسبازان به وجود آمده است. همچنین به زیبایی ابروی معشوق اشاره میکند که برکت و گشایش به همراه دارد. در نهایت، شاعر به وضعیت مسکین کسانی که به عشق پایبند باقی ماندند و از آستان معشوق جا ماندند، اشاره میکند و تأکید میکند که اگر میخواهیم در این باغ عشق دوام بیاوریم، باید قدمی از خود نشان دهیم.