غزل شمارهٔ ۲۹۷ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل سپردم به نگه کردن چشم سیهش
ترسم آن مست سیه کار ندارد نگهش
بخت اگر دست دهد دست من و دامن او
چرخ اگر روی کند روی من و خاک رهش
چشم امید بپوشان ز غبار خط او
کز دویدن نرسیدیم به گرد سپهش
کس شبیهش نشناسیم اگر چه همه عمر
روز ما شب شده از طره هم چون شبهش
کاش در پرده شب و روز نپوشی رویت
تا ننازد فلک سفله به خورشید و مهش
سرو گیرم که به بالای تو ماند لیکن
کو به کف جام و به بر جامه و بر سر کلهش
حاجت من ز زنخدان تو دایم این است
که نجاتی ندهد یوسف دل را ز چهش
دل من خستهٔ مژگان سیهچشمان شد
آه اگر چشم بپوشند ز حال سیهش
عشق آن شمع چو پروانه فروغی را سوخت
تا کند پاک ز آرایش چندین گنهش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و زیبایی معشوق خود اشاره میکند و از عواطف عمیق و پیچیدگیهای آن میگوید. او به نگاهمان سیاه و نافذ معشوق دل میسپارد و میترسد که این نگاه او را به خویش کشد. شاعر در آرزوی دستیابی به خوشبختی است و از غبار خط معشوق غمگین است که نمیتواند به او برسد. او در حسرت روزهایی است که در مقایسه با زیبایی معشوقش، به شب میماند. شاعر آرزو دارد صورت معشوق در پرده شب پنهان شود تا زیباییاش باعث غرور دیگران نشود. همچنین همواره برای رهایی دلش از درد عشق و فراق، به یاری معشوق امیدوار است. در نهایت، شاعر به سوختن خود به خاطر عشق و آرایش شکست خوردهاش اشاره میکند.