نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰۷ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

خاک سر راهت شدم ای لعبت چالاک

برخیز پی جلوه که برداریم از خاک

از عکس رخت دامن آفاق گلستان

وز یاد لبت خاطر عشاق طربناک

هم زخم ز شست تو شود مایهٔ مرهم

هم زهر ز دست تو دهد نشئهٔ تریاک

با چشم تو آسوده‌ام از فتنهٔ ایام

با خوی تو خوش فارغم از تندی افلاک

جور است که در جام فشانند به جز می

حیف است که بر خاک نشانند به جز تاک

در دیر مغان باده ننوشم به چه دانش

وز مغبچگان دیده بپوشم به چه ادراک

بر هر سر شاخی که زند برق محبت

نه شاخ به جا ماند و نه خار و نه خاشاک

گوشم همه بر نالهٔ زار دل خویش است

چون گوش جگرسوختگان بر اثر راک

فریاد که از دست گریبان تو ما راست

هم جامهٔ صدپاره، هم سینهٔ صد چاک

با این همه آبی که فروریختم از چشم

خاک سر کویت نشد از چهرهٔ من پاک

با بوس و کناری ز تو قانع نتوان شد

می ریز به پیمانه که مردیم ز امساک

مشکل برود زنده ز کوی تو فروغی

کایمن نتوان بودن از آن غمزهٔ بی‌باک

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق یک عاشق می‌پردازد که در مناسبات عاشقانه‌اش با معشوق، با خاک و طبیعت پیوند می‌خورد. شاعر از زیبایی‌های چهره و لب معشوق یاد می‌کند و تأثیر آن بر دل و جان عاشقان را توصیف می‌کند. او به تضاد میان شادی و درد عاشقانه اشاره می‌کند و اینکه چگونه عشق می‌تواند هم زخم بزند و هم مرهم باشد. شاعر همچنین از حال و هوای عرق باده و لذت‌های مغان صحبت می‌کند و به سرنوشت عشق و فناپذیری در عالم هستی می‌اندیشد. در نهایت، شاعر احساس می‌کند که هر چقدر هم تلاش کند، نمی‌تواند از غم و اندوه عشقش فرار کند و این اندوه به صورت دائمی با اوست.