نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۹ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

وقت مردن هم نیامد بر سر بالین طبیبم

تا بماند حسرت او بر دل حسرت‌نصیبم

درد بی‌درمان عشقم کشت و کرد آسوده‌خاطر

هم ز تاثیر مداوا هم ز تدبیر طبیبم

شب گدازانم به محفل، صبح‌دم نالان به گلشن

یعنی از عشقت گهی پروانه، گاهی عندلیبم

گر سر زلف پریشانت سری با من ندارد

پس چرا یک‌باره از دل برد آرام و شکیبم

گاه‌گاهی می‌توان کرد از ره رحمت نگاهی

بر من بی دل که در کوی تو مسکین و غریبم

کردمی در پیش مردم ادعای هوشیاری

گر نبودی در کمین آن چشم مست دل‌فریبم

تا کشید آهنگ مطرب حلقه در گوشم فروغی

فارغ از قول خطیب، آسوده از پند ادیبم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گویا شاعر به درد و رنج عشق خود اشاره می‌کند که درمانی ندارد و حسرت‌های زیادی بر دلش باقی مانده است. شاعر از بی‌خوابی و نالانی در شب‌های گذشته‌اش می‌گوید و می‌نویسد که تحت تأثیر زیبایی محبوبش، همواره دلش آرام و قرار ندارد. او از فاصله و دوری محبوب گله می‌کند و از اینکه محبوبش توجهی به او نمی‌کند، ناراحت است. در پایان، شاعر به دنبال لحظه‌ای از رحمت و نگاهی از محبوب است و اعتراف می‌کند که در میان مردم ادعای هوشیاری کرده، اما چشمان دلربای محبوبش او را به دام انداخته است. به طور کلی، این شعر ترکیبی از احساسات عاشقانه، ناامیدی و حسرت است.