غزل شمارهٔ ۳۱۶ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
عمر گذشت، وز رخش سیر نشد نظارهام
حسرت او نمیرود از دل پاره پارهام
مردم و از دلم نرفت آرزوی جمال او
وه که ز مرگ هم نشد در ره عشق چارهام
آن که به تیغ امتحان ریخت به خاک خون من
کاش برای سوختن زنده کند دوبارهام
خاک رهی گزیدهام، تا چه بزاید آسمان
جیب مهی گرفتهام، تا چه کند ستارهام
غنچهٔ نوشخند او سخت به یک تبسمم
نرگس نیم مست او کشت به یک اشارهام
آن که ندیده حسرتی در همه عمر خویشتن
کی به شمار آورد حسرت بیشمارهام
من که فروغی از فلک باج هنر گرفتهام
بر سر کوی خواجهای بندهٔ هیچ کارهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حسرت و longing شاعر نسبت به معشوق است. شاعر با اشاره به گذر عمر و عدم تغییر در حال و هوای عشق، از دل پارهاش و آرزوی جمال معشوق صحبت میکند. به رغم مشکلات و دردهایش، امید دارد که دوباره زنده شود و عشقش را تجربه کند. همچنین از زیبایی و جذابیت معشوق سخن میگوید و حسرتی عمیق را در دل خود احساس میکند که هیچکس به اندازه او آن را درک نمیکند. نهایتاً، شاعر خود را در بستر عشق مانند بندهای در پیشگاه معشوق توصیف میکند.