نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۴۸ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)

نذر کردم گر ز دست محنت هجران نمیرم

آستانت را ببوسم، آستینت را بگیرم

نه به جز نام لب لعل تو ذکری بر زبانم

نه به جز یاد سر زلف تو فکری در ضمیرم

در همه ملکی بزرگم من که در دستت زبونم

در همه شهری عزیزم من که در چشمت حقیرم

خسرو ملک جهانم من که در جنبت غلامم

خواجهٔ آزادگانم من که در بندت اسیرم

آشنای قدسیانم من که در کویت غریبم

پادشاه لامکانم من که در ملکت فقیرم

سرفرازی می‌کنم وقتی که بنوازی به تیغم

کوس عشرت می‌زنم روزی که بردوزی به تیرم

تا تو فرمان می‌دهی من بندهٔ خدمتگزارم

تا تو عاشق می‌کشی من کشتهٔ منت پذیرم

دیر می‌آیی به محفل، می‌روی زود از تغافل

آخر ای شیرین شمایل می‌کشی زین زود و دیرم

در گلستانی که گیرد دست هر پیری جوانی

ای جوان سرو بالا دستگیری کن که پیرم

درد هر کس را که بینی در حقیقت چاره دارد

من ز عشقت با همه دردی که دارم ناگزیرم

مهر و ماهش را فلک در صد هزاران پرده پوشد

گر نقاب از چهره بردارد نگار بی‌نظیرم

تا فروغ طلعت آن ماه را دیدم فروغی

عشق فارغ کرده است از تابش مهر منیرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلدادگی خود به معشوق سخن می‌گوید. او نذر کرده که اگر از درد فراق نمیرَد، آستان معشوق را ببوسد و خود را به او تسلیم کند. شاعر بیان می‌کند که جز یاد محبوب هیچ فکری در سرش نیست و در حالی که در دنیا بزرگ و عزیز به نظر می‌رسد، در برابر محبوب احساس ذلت و حقارت می‌کند. او خودش را خسرو و پادشاه می‌داند ولی در عشق، بنده و غلام محبوب است. شاعر به شدت از غیبت معشوق و زود رفتنش افسرده است و از او می‌خواهد که دست گیری‌اش کند. نویسنده به درد و رنج خودش از عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که چون عشق او را مجذوب کرده، دیگر تاب و توانش را از دست داده است. در نهایت، او به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر چهره‌اش نمایان شود، همه چیز تحت‌الشعاع زیبایی او قرار می‌گیرد.