نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۴۹ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هر کجا دم زدم از چشم بت کشمیرم

خون مردم همه گردید گریبان گیرم

گنج ها جسته‌ام از فیض خرابی ای کاش

آن که کرده‌ست خرابم، بکند تعمیرم

اگر آبم نزنی آتش خرمن سوزم

ور خموشم نکنی شعلهٔ عالم‌گیرم

از سر کوی جنون نعره‌زنان می‌آیم

گو سر زلف تو آماده کند زنجیرم

بخت برگشتهٔ من بین که به میدان امید

خم ابروی تو ننواخت به یک شمشیرم

نرم خواهم دل سنگین تو را تا چه کند

گریهٔ با اثر و نالهٔ بی‌تاثیرم

گر به عشق تو کنم دعوی دل سوختگی

می‌توان سوز مرا یافتن از تقریرم

چون مرا می‌کشی از چهره برانداز نقاب

تا خلایق همه دانند که بی‌تقصیرم

دوش با زلف بلند تو فروغی می‌گفت

دگری را به کمند آر که من نخجیرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از عشق و درد فراق می‌گوید. شاعر از دل‌مشغولی‌های خود سخن می‌گوید و به عشقش اشاره می‌کند که به شدت او را آزار می‌دهد. او احساس می‌کند که اگر عشقش به او توجه نکند، در آتش حسرت می‌سوزد. همچنین به تجارب تلخی که داشته و گنج‌هایی که از این تجربیات عمیق به دست آورده، اشاره می‌کند. شاعر در تلاش است تا دل سنگین محبوبش را نرم کند و ابراز می‌کند که عشقش او را به شدت دچار آتش سوزانده است. در پایان، او به زیبایی و جاذبه‌های محبوبش اشاره می‌کند که او را به دام انداخته است.