نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

آن که نهاده در دلم حسرت یک نظاره را

بر لب من کجا نهد لعل شراب‌خواره را

رشتهٔ عمر پاره شد بس که ز دست جور او

دوخته‌ام به یکدگر سینهٔ پاره پاره را

کشتهٔ عشق را لبش داده حیات تازه‌ای

ورنه کسی نیافتی زندگی دوباره را

با همه بی‌ترحمی باز به رحمت آمدی

لختی اگر شمردمی زحمت بی شماره را

ز آه شررفشان من نرم نمی‌شود دلش

آتش من نمی‌کند چارهٔ سنگ خاره را

تا ننهی وجود خود بر سر کار بندگی

خواجه ما نمی‌خرد بندهٔ هیچ‌کاره را

خنجر خون‌فشان بکش، آنگه استخاره کن

از پی قتل من ببین خوبی استخاره را

چند ز دود آه خود، شب همه شب، فروغیا

تیره کنم رخ فلک، خیر کنم ستاره را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حسرت و درد عاشقانه می‌پردازد. شاعر از ناکامی‌اش در عشق و تأثیر آن بر زندگی‌اش سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که عمرش به خاطر بی‌مهری معشوق هدر رفته و قلبش زخم‌های عمیقی دارد. عشق به او حیات تازه‌ای بخشیده، اما در عین حال، درد و رنج از جدایی را نیز با خود دارد. شاعر به معشوق اشاره می‌کند که با وجود بی‌رحمی، هنوز هم به او رحم می‌کند و در تلاش است تا با دردهایش کنار بیاید. او از عواطف و احساساتش صحبت می‌کند و به نوعی خواسته و نیازهایش از معشوق را به تصویر می‌کشد. در نهایت، شاعر به افسوس‌هایش و تلاش برای یافتن دلیلی برای ادامه زندگی اشاره می‌کند.