نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۰ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

توان شناخت ز خونی که ریخت بر رویم

که صید زخمی آن ترک سخت بازویم

امید طلعت او می‌برد به هر جایم

هوای طرهٔ او می‌کشد به هر سویم

به هر چه می‌نگرم جلوهٔ تو می‌بینم

به هر که میگذرم قصهٔ تو می‌گویم

مجو خلاف رضای مرا که در همه عمر

به جز مراد تو هیچ از خدا نمی‌جویم

اگر چه نام برآورده‌ام به لاقیدی

ولی مقید آن حلقه‌های گیسویم

به حلقه‌ای که سر زلف او دست افتد

مسلم است که مشک ختا نمی‌بویم

اگر وصال میسر شود، مگر نشود

به جای پا ز پی او به فرق می‌پویم

ملک به دیده کشد خاک من پس از مردن

اگر قبول کند خاک آن سر کویم

مرا که شیر نکردی شکار در میدان

کنون اسیر غزالان عنبرین مویم

ز مهر دوست فروغی چگونه شویم دست

مگر که دست به خون آب دیدگان شویم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و دلتنگی شاعر می‌پردازد. او از جراحت ناشی از عشق به محبوبش صحبت می‌کند و حس می‌کند که حتی در ریختن خونش هم وجود محبوبش طنین‌انداز است. امید به وصال محبوب، او را به جستجوی او می‌کشاند و در هر چیزی که می‌بیند، جلوه‌های او را می‌بیند. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که همه خواسته‌های او تنها معطوف به رضایت محبوبش است و تنها او را می‌خواهد. خیالات و آرزوهای او حول محور محبوبش می‌چرخند و حتی اگر به ظاهر بی‌خیال باشد، در واقع به زلف و گیسوی محبوبش وابسته است. در پایان، شاعر از محنت و درد ناشی از عشق صحبت می‌کند و می‌گوید به جز درد عشق، راهی برای رهایی ندارد.