غزل شمارهٔ ۴۰۸ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
شبها به بزم مدعی ای بی مروت جا مکن
آرام جان او مشو، آزار جان ما مکن
از بهر حسرت خوردنم، لب بر لب ساغر منه
دست از پی آزردنم در گردن مینا مکن
در بزم غیر ای بی وفا بهر خدا مگذار پا
ما را و خود را بیش از این آزرده و رسوا مکن
هردم به مجلس ای رقیب از یار دلجویی مجو
خاطر نگهداریش را خاطر نشان ما مکن
دردِ فروغی را دوا ، تا کِی به فردا افکنی،
اندیشه از فردا بدار، امروز را فردا مکن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات دردناک و ناامیدی شاعر میپردازد. او از یک معشوق بیرحم میخواهد که در بزمهای شبانهاش، آرامش و جان او را آزار ندهد. شاعر از او تقاضا میکند که به یاد حسرت او نباشد و او را بیشتر معذب نکند. همچنین، از بیوفاییهای او و رنجشهای مکرر میگوید و به او هشدار میدهد که خود و دیگران را بیشتر آزرده نکند. شاعر به رقیبش یادآوری میکند که نباید در جستجوی دلجویی از یار، خاطر او را بیشتر درگیر کند. در نهایت، او از رنجهایش میگوید و به این نتیجه میرسد که نباید امیدش را به فردا معطل کند و باید به امروز توجه کند.