نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۰ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

آهی که رخنه کردم، از وی به سنگ خاره

عاجز شد از دِلِ دوست، یا رب دگر چه چاره؟ 

بیداری‌ام چه دانی؟ ای خفته‌‌ای که شب‌ها

نَنْشَسته‌ای به حسرت، نشمرده‌ای ستاره

جانان اگر نشیند، یک بار در کنارم

یک باره می‌توانم، کردن ز جان کناره

گفتم به شحنه نالم، از چشم او ولیکن

پروا ز کس ندارد، مست شراب خواره

ای تاب داده گیسو، حالی است بر دل من

از تاب بی‌حسابت، وز پیچ بی‌شماره

آشفتگان عشقت، گیرم که جمع گردند

جمع از کجا توان کرد، دل‌های پاره پاره؟ 

ای شَه سوارِ چالاک، احوال ما چه دانی؟ 

کز حالت پیاده، غافل بود سواره

با این سپاه مژگان، از خانه گر درآیی

تسخیر می‌توان کرد، شهری به یک اشاره

از لعل و چشمت آخر، دیدی که شد فروغی

ممنون به یک تَبَسُّم، قانع به یک نظاره

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و دل‌تنگی است. شاعر به عشق خود با عواطفی تند و دردی عمیق اشاره می‌کند. او از ناتوانی در برابر احساساتش می‌گوید و از بیداری و حسرتی که در شب‌ها دارد، صحبت می‌کند. شاعر تصور می‌کند که اگر معشوقش یک‌بار در کنارش بنشیند، می‌تواند جانش را با عشقش تسلیم کند. او ناله‌اش را به شحنه (نهاد امنیتی) می‌گوید، اما می‌داند که عشقش بی‌خبر از همه چیز است و غرق در دنیا و لذت‌های خود است. شاعر از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر دلش می‌گوید و به تنهایی و آشفتگی عشق اشاره می‌کند. او می‌داند که عشقش می‌تواند دل‌ها را جمع کند، ولی از جایی دیگر نمی‌توان به این عشق دست یافت. شاعر همچنین به قدرت و تسلط معشوق بر دل‌ها و احوال عاشقان اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که با یک نگاه یا لبخند می‌تواند محیطی را تسخیر کند. تمام این احساسات به زیبایی و تلاش شاعر برای ابراز عشق و عواطفی عمیق او اشاره دارد.