نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۱ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا به چشمان سیه سرمه درانداخته‌ای

آهوان را همه خون در جگر انداخته‌ای

به هوای لب بامت که نشیمن نتوان

طایران را همه از بال و پر انداخته‌ای

ای دل غم زده از عجز تو معلومم شد

که بر تیغ محبت سپر انداخته‌ای

می‌توان یافتن از تیشهٔ فرهاد ای عشق

که بسی کوه گران از کمر انداخته‌ای

به کمند تو اگر تازه گرفتاری نیست

پس چرا یار قدیم از نظر انداخته‌ای

هیچ مرغ دلی از حلقهٔ زلف تو نجست

این چه دامی است که در رهگذر انداخته‌ای

سرگران رفته‌ای از حلقهٔ عشاق برون

جان به کف طایفه را در خطر انداخته‌ای

گره از چین سر زلف گشودستی باز

یا به دامان صبا مشک تر انداخته‌ای

نه همین کشتهٔ عشق تو فروغی تنهاست

ای بسا کشته که بر یکدگر انداخته‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ عشق و اثرات آن بر دل و جان انسان‌هاست. شاعر از زیبایی شخص معشوق و تأثیر آن بر دیگران صحبت می‌کند. او به توصیف عشق می‌پردازد که چگونه باعث اندوه و درد دل عاشقان شده و همچنین به نوعی تسلط معشوق بر دیگران اشاره می‌کند. در این شعر، عشق به عنوان یک دام که هیچ‌کس نمی‌تواند از آن فرار کند، توصیف شده و شاعر به تاثیری که این عشق بر دیگران دارد و همچنین به خطرات آن اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که عشق فقط یک نفر را نمی‌کشد بلکه دیگران را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد.