غزل شمارهٔ ۴۴۲ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تنها نه جا به خلوت دلها گرفتهای
ملک وجود را همه یک جا گرفتهای
تا شانه را به جعد معنبر کشیدهای
کاشانه را به عنبر سارا گرفتهای
یارب چه لعبتی تو که چندین هزار دل
از جعد چین به چین چلیپا گرفتهای
من خود گرفتم از تو توان برگرفت دل
با این چه میکنم که به جان جا گرفتهای
حسرت مبر ز گریهٔ بی اختیار ما
اکنون که اختیار دل از ما گرفتهای
گفتی صبور باش به سودای عشق من
وقتی که صبرم از دل شیدا گرفتهای
دل خستهٔ دو لعل تو را جان به لب رسید
با آن که نکتهها به مسیحا گرفتهای
آسوده از تو در حرم و دیر کس نماند
کآسودگی ز مؤمن و ترسا گرفتهای
روزی دل فروغی مسکین شکستهای
کز دست غیر ساغر صهبا گرفتهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلدادگی است که شاعر در آن از معشوقهاش سخن میگوید. او احساس میکند که معشوق تمامی دلها را به خود جذب کرده و زیبایی و جاذبهاش زندگی را تحت تأثیر قرار داده است. شاعر به شدت تحت تأثیر عشق قرار دارد و از اشک و غم ناشی از این احساس نمیتواند رهایی یابد. او به صبر در عشق اشاره میکند، در حالی که صبرش به شدت آزرده شده است. در کل، شعر عواطف عمیق و حالتهای پیچیده عشق و فراق را منتقل میکند.