غزل شمارهٔ ۴۵۱ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
پرده برانداختی، چهره برافروختی
میکده را ساختی، صومعه را سوختی
من صفتی جز وفا هیچ نیاموختم
تو روشی جز جفا هیچ نیاموختی
بر سر اهل وفا سایه نینداختی
غیر متاع جفا مایه نیندوختی
تا دل من در غمت جامهٔ جان چاک زد
چشم امید مرا از دو جهان دوختی
ای دم باد صبا خواجه ما را بگو
بندهٔ خود را به هیچ بهر چه بفروختی
با تو فروغی مگر دم زده از درد خویش
کز سخن ناخوشش سختتر افروختی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و ناامیدی عاشقانه میپردازد. شاعر از رابطهای صحبت میکند که در آن وفا و صداقت وجود ندارد. او به وجود رفتارهای جفاکارانه معشوق اشاره میکند و خود را به عنوان فردی وفادار معرفی میکند. شاعر از دلشکستگی و غم ناشی از این بیوفایی صحبت میکند و همچنین به سرنوشتش که در دستان معشوق قرار دارد، اشاره میکند. در نهایت، او از باد صبا میخواهد پیغامش را به معشوق برساند، در حالی که خود را در شرایطی ناراحتکننده میبیند.