نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰۰ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

چون به رخ چین سر زلف چلیپا فکنی

سرم آن بخت ندارد که تو در پا فکنی

تا به کی بار خم زلف کشی بر سر دوش

کاش برداری و بر گردن دل‌ها فکنی

عقده‌هایی که بدان طرهٔ پرچین زده‌ای

کاش بگشایی و در سنبل رعنا فکنی

چون به هم برفکنی طرهٔ مشک‌افشان را

آتشی در جگر عنبر سارا فکنی

گر تو زیبا صنم از پرده درآیی روزی

کار خاصان حرم را به کلیسا فکنی

وقتی ار سایهٔ بالای تو بر خاک افتد

خاک را در طلب عالم بالا فکنی

گفتی امروز دهم کام دل ناکامت

آه اگر وعدهٔ امروز به فردا فکنی

گر تو یوسف‌صفت از خانه به بازار آیی

دل شهری همه بر آتش سودا فکنی

تیغ ابروی تو را این همه پرداخته‌اند

که سر دشمن دارای صف‌آرا فکنی

ناصرالدین شه غازی که سپهرش گوید

باش تا روزی زمین گیری و اعدا فکنی

چارهٔ آن دل بی‌رحم فروغی نکنی

گر ز آه سحری رخنه به خارا فکنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و تاثیرگذاری یک معشوق پرداخته است. شاعر در ابیات مختلف به زلف معشوق، بند و گیسوی او اشاره می‌کند و آرزو دارد که او زلف‌هایش را از سر دوش دیگران برگیرد و بر دل‌ها بیفکند. او به عقده‌ها و رازهایی اشاره می‌کند که در دل معشوق نهفته است و از او می‌خواهد که آنها را باز کند. همچنین شعری پر از تصاویری مانند آتش، سايه، و تیغ ابروست که به زیبایی و قدرت معشوق در جذب دیگران اشاره دارد. در نهایت، شاعر از دل معشوق طلب کمک می‌کند تا شاید بتواند به دردهای خود پایان دهد.