غزل شمارهٔ ۷۲ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ترک چشمش که مست و مخمور است
خون ما گر بریخت معذور است
کوی معشوق عرصهٔ محشر
بانگ عشاق نغمهٔ صور است
خسرو عشق چون به قهر آید
صبر مغلوب و عقل مقهور است
همه از زورمند در حذرند
من ز سرپنجهای که بیزور است
با وجود بلای عشق خوشم
که ز بالای او بلا دور است
برنیاید به صد هزاران جان
از دهان تو آن چه منظور است
گر به شیرین لب تو جان ندهم
چه کنم با سری که پر شور است
من و بختی که مایهٔ ظلمت
تو و رویی که چشمهٔ نور است
می فروش از لب تو وام گرفت
نشئهای کان در آب انگور است
داستان فروغی و رخ دوست
نقل موسی و آتش طور است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و مشقتهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر از حالتی مست و مخمور صحبت میکند که در آن عشق به قهر میآید و عقل و صبر را تحت تأثیر قرار میدهد. او از عشق خود به عنوان بلایی که در عین حال خوشایند است یاد میکند و تصاویری از زیبایی معشوق و عواطف شدیدش را با کنایه و تشبیههای مختلف بیان میکند. در نهایت، او عشق را چیزی فراتر از درد و رنج میداند و آن را با داستانهایی چون نقل موسی و آتش طور مقایسه میکند، به این معنا که این عشق، پرفروغ و تاثیرگذار است.