نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۵ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شب جدایی تو روز واپسین من است

که نالهٔ هم نفس و گریه هم نشین من است

میان گبر و مسلمان از آن سرافرازم

که زلف و روی تو آیات کفر و دین من است

به عرصه‌ای که درآیند خیل سوختگان

منم که داغ تو آرایش جبین من است

فتاده تا نظرم بر کمان ابروی تو

چه دیده‌ها که ز هر گوشه در کمین من است

از آن زمان که زمین بوس آستان توام

سر ملوک جهان جمله بر زمین من است

به تختگاه محبت من آن سلیمانم

که اسم اعظم تو نقش بر نگین من است

من آن وجود شریفم که در قلمرو عشق

کمینه خاک رهت جان نازنین من است

به شادی دو جهانش نمی‌توان دادن

غمی که از تو نصیب دل غمین من است

فروغی از شرف خاک آستانهٔ دوست

تجلی کف موسی در آستین من است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از جدایی معشوقش سخن می‌گوید و آن را روزی واپسین و دردناک برای خود می‌داند. او به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که وجود او هم چون آیات کفر و دین است. شاعر خود را درمیان سوختگان عشق معرفی می‌کند و از داغ جدایی می‌نالد. او به عشق و محبت نسبت به معشوقش تاکید می‌کند و خود را در مقام سلیمان می‌بیند که نام معشوق بر نگین زندگی‌اش نقش بسته است. در نهایت، شاعر اذعان دارد که غم جدایی از معشوق غیرقابل مقایسه با شادی‌های دیگر جهان است و او را به عنوان تجلی‌گاه خوشبختی می‌ستاید.