نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / تضمین‌ها / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نشئه‌ای داده به من دست از این مطلع شاه

که ننوشیده قدح بی خبر از خویشتنم

گر دهد باده کنون ساقی سیمین بدنم

توبهٔ پیش به یک جرعهٔ می برشکنم»

تا به پیرانه‌سرت جام دمادم بخشند

ای جوان باده به من بخش که پیر کهنم

مستی عشق تو را چند نهان باید داشت

بشنود گو همه کس بوی شراب از دهنم

حال پروانهٔ دل سوخته من می‌دانم

کز ازل شمع رخت سوخت به هر انجمنم

آن که بر کشتن من تیغ کشیده‌ست تویی

وان که از تیغ تو گردن نکشیده‌ست منم

آن چنان بر سر کویت به غریبی شادم

که به خاطر نگذشته است خیال وطنم

روز هجرت ز گران جانی خود حیرانم

که نرفته‌ست چرا جان گرامی ز تنم

رهبری کرد به کوی تو و برد از راهم

عشق هم راه بر من شد و هم راهزنم

تا لبت گفته به من سر سخن‌دانی را

کرده سلطان سخن سنج قبول سخنم

مالک نظم گهربار ملک ناصردین

که ز فیض لب او صاحب در عدنم

خسرو عهد فروغی نظری کرده به من

که ز شیرین سخنی شور به عالم فکنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به حالت عاشقانه و مستی خود اشاره می‌کند. او از ساقی می‌خواهد که به او باده دهد تا توبه‌اش را بشکند و از عشق معشوقش مست شود. شاعر احساس می‌کند که با وجود سالخوردگی و دوری از وطن، عشق او هنوز در دلش زنده است و نمی‌تواند از آن دوری کند. او درگیر عشق و غم هجرت است و می‌داند که فقط معشوقش می‌تواند به او آرامش بدهد. در نهایت، شاعر به طرز بلاغی درباره قدرت کلام و تأثیر عشق بر زندگی‌اش صحبت می‌کند.