نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / تضمین‌ها / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دوش در میکده با آن صنم قافیه‌دان

خواندم این مطلع شه را و زدم رطل گران

«برقع از روی برافکن که همه خلق جهان

به یکی روز ببینند دو خورشید عیان»

رخ رخشان بنما، دیدهٔ جان را بفروز

لب میگون بگشا آتش دل را بنشان

مهر خورشید رخت هیچ نگنجد به ضمیر

وصف یاقوت لبت هیچ نیاید به زبان

دلستانی تو ولی از همه دل‌ها به کنار

آفتابی تو ولی از همه ذرات نهان

موی عنبر شکنت سلسلهٔ گردن دل

روی خورشیدوشت شعلهٔ عالم جان

دستم از حلقهٔ مویت همه شب مشک فروش

چشمم از تابش رویت همه روز اشک افشان

راستی جز خم ابروی تو نشنیدم من

که مه نو بکشد بر سر خورشید کمان

من ندیدم ز رخ خوب تو فرخنده‌تری

جز بلند اختر فرخ ملک ملک ستان

آفتاب فلک جاه ملک ناصردین

که قرینش ملکی نامده در هیچ قران

رفته تا طبع فروغی ز پی مطلع شاه

شعرش افلاک نشین آمد و خورشید نشان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در وصف زیبایی و魅力 معشوقی سروده شده است که شاعر در میکده به او می‌نگرد. او از معشوق می‌خواهد که برقع از چهره بردارد تا همه بتوانند زیبایی‌اش را ببینند. شاعر از تابش چهره معشوق و تأثیر آن بر دل و جانش سخن می‌گوید و به مقایسه زیبایی او با خورشید و یاقوت می‌پردازد. همچنین شاعر از سختی و کمرنگ بودن توصیف دیگر زیبایی‌ها در مقابل زیبایی معشوق سخن می‌گوید و به دلنشینی و درخشش او اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر احساس می‌کند که زیبایی معشوق فراتر از تمامی زیبایی‌های دنیا است و او را به عنوان آفتابی در دنیای تاریک توصیف می‌کند.