شمارهٔ ۱۴۰ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خوب می دانم وفا از خود جفا از یار خود
زآنکه او در کار خود خوبست و من در کار خود
بگذر از آزارم ای بدخواه بر خود رحم کن
ور نه می سوزم ترا با آه آتشبار خود
برق آه آتشینم می گدازد سنگ را
می دهد بدخواه در آزار من آزار خود
من کیم تا افکند آن سرو بر من سایه
کاش بگذارد مرا در سایه دیوار خود
می کند هر لحظه روزم را سیاه از دود آه
می کشم صد آه هر دم از دل افکار خود
ای که از دست دلم هر دم شکایت می کنی
گر نمی خواهی بر افشان طره طرار خود
کرده ام اکرار جان دادن فضولی در رهش
گر کشندم بر نخواهم گشت از اقرار خود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از وفاداری و جدایی سخن میگوید و به درد و رنجی که از بیوفایی یار خود میکشد، اشاره میکند. او میداند که یارش در کار خود خوب عمل میکند، اما خود او در عشق و وابستگی دچار رنج است. شاعر از بدخواهیهای دیگران میگوید و از آزارهایی که به او میرسد، ناله میکند. احساس میکند که دلش را هر لحظه میسوزاند و زندگیاش را با درد و آه میگذرانند. او به طرف مقابل میگوید که اگر نمیخواهد به او آسیب برساند، بهتر است از آزار و شکایت دست بردارد. در نهایت، او به تأکید بر عشق و وابستگی خود میپردازد و میگوید که حتی اگر جانش را هم بگیرند، از عشق و اقرارش دست نخواهد کشید.