شمارهٔ ۱۴۲ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چه عجب گر به دل از تیغ تو بیداد رسد
شیشه را حال چه باشد که به فولاد رسد
هر دم از هجر تو بر چرخ رسانم فریاد
به امیدی که مگر چرخ به فریاد رسد
مکن از آه من اکراه که شمع رخ تو
نه چراغیست که او را ضرر از باد رسد
اثر بخت بد و نیک نگر کز شیرین
کام خسرو برد آزار به فرهاد رسد
تا رسیدست ز مژگان تو تیری بر من
دارم آن ذوق که از صید به صیاد رسد
ز تو ای شمعِ منّور ، نه چنان شد بغداد؟
که کند یاد وطن هر که به بغداد رسد
غم غیر تو برون کرد فضولی از دل
که غمی گر رسد از تو به دل شاد رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درد ناشی از دوری معشوق میپردازد. شاعر با ابراز ناامیدی از آرزوی وصال و درد ناشی از جدایی، به توصیف وضعیت خود میپردازد. او به شمعی که نورش قابل آسیب از باد نیست اشاره میکند و نشان میدهد که عشقش قویتر از هر آسیبپذیری است. همچنین با ذکر داستانهای عاشقانه از گذشته، به عمق غم و تاثیرات عشق بر زندگی اشاره میکند. در نهایت، شاعر تاکید میکند که غمهای ناشی از عشق معشوق، بر سایر غمها غلبه پیدا کرده و دلش را شاد میکند.