شمارهٔ ۱۴۵ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ملک را گر نظر بر قد آن سرو روان افتد
سراسیمه چو مرغ تیر خورده ز آسمان افتد
مپوش از من رخ ای خورشید مپسند این که چون شمعم
همه شب تا سحر آتش بمغز استخوان افتد
مگو ای دل بشمع محفل از سوز درون حرفی
مکن کاری که این راز نهان در هر زمان افتد
بلا را نیست قابل جز صفای دل عجب نبود
اگر زان شمع چون آیینه ام آتش بجان افتد
فکندی زلف بر رخ اضطرابی کرد دل پیدا
چو مرغی کش بناگه آتش اندر آشیان افتد
بمقصد راه کم جو از رکوع ای زاهد گم ره
که بسیار آزمودم تیر کج کم بر نشان افتد
فضولی صبح سان دم می زنی از مهر رخسارش
نمیترسی از آن دم کز تو آتش در جهان افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عواطف انسانی اشاره دارد. شاعر به توصیف اثرگذار بودن عشق و زیبایی میپردازد و میگوید که وقتی به محبوب مینگرد، به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد، درست مانند پرندهای که تیر خورده و به زمین میافتد. او از محبوبش میخواهد که چهرهاش را نپوشاند و به این موضوع اشاره میکند که او مانند شمعی است که شب تا صبح در آتش میسوزد. شاعر همچنین به درد و سوز درون دل اشاره کرده و میگوید که نباید این راز را به کسی بگوید؛ همانطور که دل از عشق میسوزد، همین سوز باعث روشنایی دل خواهد شد. او به زاهد توصیه میکند که در جستجوی حقیقت نباید از مسیر اصلی منحرف شود. در پایان، او به خطرات ناشی از عشق و تأثیرات آن بر زندگی اشاره میکند و اینکه گاهی بیاحتیاطی میتواند آتش به پا کند.