شمارهٔ ۱۷۶ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آمد صبا وزان گل نورس خبر نداد
تسکین آتش دل و سوز جگر نداد
بنمود رخ ولی نظری سوی من نکرد
فریاد ازان نهال که گل کرد و بر نداد
می خواستم بگریه کنم با تو شرح راز
حیرت بگریه رخصت این چشم تر نداد
امشب بدیده خواست کشد رخت خویش خواب
سیل سرشک دیده باو رهگذر نداد
خوش آنکه داد جان بتو در اول نظر
با نالهای زار ترا درد سر نداد
امید داشتم که ز وصل تو بر خورم
نخل امید غیر ندامت ثمر نداد
از من مجو قرار فضولی بهیچ باب
چون بخت بد رهم سوی آن خاک در نداد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و غم عشق میگوید. صبح شاداب (صبا) خبری از گل محبوبش نمیآورد که دل او را تسکین دهد. محبوب با زیباییاش، نگاهی به او نمیکند و این وضعیت او را به فریاد میاندازد. شاعر آرزو دارد که با محبوبش درباره راز دلش صحبت کند، اما اشکهایش اجازه نمیدهند. او در شب تمایل دارد خواب محبوبش را ببیند اما اشکهایش مانع او میشوند. شاعر به این نتیجه میرسد که عشقش به محبوب در نگاه اول جانش را میگیرد و آرزوی وصال او برآورده نمیشود. در پایان، شاعر از سرنوشت بدش گله میکند و میگوید که امیدش به وصال واقعیت نداشته و او را به ناامیدی کشانده است.