شمارهٔ ۲۲۱ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بکویش می روم بهر تماشای مه رویش
تماشاییست از رسواییم امروز در کویش
ندارم تاب تیر غمزهای آن کمان ابرو
مگر سویم بتندی ننگرد تا بنگرم سویش
چه حاجت با رقیبان دگر در منع من او را
رقیب او بس است از هر که باشد تندی خویش
گلی دارم درون دل ز غیرت کس نمی خواهم
نشنید پهلوم ترسم که ناگه بشنود بویش
ازان رسوا شدم کز غایت ضعف تنم در دل
نگنجید و برون افتاد شوق رشته مویش
قدم خم باشد ز بار غم برون شو از تنم ای جان
که نتوان بود اینجا با خیال قد دلجویش
فضولی چون نیابم در دل اهل محبت ره
خیالی کرد ضعفم در خیال جعد گیسویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با احساساتی پرشور از عشق و دلباختگی، به تماشای معشوقش میرود و از رسوایی خود در مقابل او صحبت میکند. او از تیرهای غمانگیز ابروهای معشوقش رنج میبرد و تنها نگاه او برای او کافی است. شاعر اشاره میکند که نیازی به رقبای دیگر ندارد، زیرا خود معشوق بزرگترین رقیب است. در دل او گلی وجود دارد که جز معشوق هیچ کس را نمیخواهد و از ترس بیخبری او از احساساتش، نگران است. او به ضعف جسمی خود اشاره میکند که شوق دیدار معشوق باعث شده است. در نهایت، شاعر میخواهد از بار غم دل رهایی یابد و به یاد معشوقش غرق در خیال میشود.