شمارهٔ ۲۴۸ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مه من از تو غم بی حساب دارد دل
هزار محنت و صد اضطراب دارد دل
بیاد نرگس مست تو خسته است مدام
چه گویمت که چه حال خراب دارد دل
دلیل رفعتش این بس میانه عشاق
که چون تو دلبر عالی جناب دارد دل
بکفر زلف بتان داد نقد ایمان را
وزین معامله قصد ثواب دارد دل
دمی ز ناخوشی غم نجات می طلبد
نه از خوشیست که میل شراب دارد دل
فغان که تا شده است از بهشت وصل تو دور
مرا بآه و فغان در عذاب دارد دل
بسوز سینه فضولی نمی دهد تسکین
شکایت از نم چشم پرآب دارد دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر غم و درد دل عاشق است. شاعر از غم فراوان دلش صحبت میکند که به خاطر یاد معشوقهاش، نرگس مست، همواره ناراحت و خسته است. او تأکید میکند که دلش در میان عشاق، به خاطر وجود معشوق، رفیع و باارزش است. همچنین، دلش به خاطر جدایی از معشوق، در عذاب است و از این حال ناری و بیتابی در رنج به سر میبرد. شاعر به شدت از نبودن معشوق و غم و گریهاش مینالد و میگوید که این غم هیچ تسکینی ندارد.