نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۱ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ناوکت پیراهنی پوشاند از خون بر تنم

چاکها انداخت آب دیده در پیراهنم

پای در کویت ز سر کردم که تا ناید دگر

در زمین بوسی گریبان را حسد بر دامنم

گر به تیغ رشک ریزم خون خود نبود عجب

هر که او را دوست می دارد من او را دشمنم

کاش سازد پاره دست غم گریبان مرا

چند باشد زیر این طوق تعلق دامنم

بس که در گرداب اشکم غرقه روز بی کسی

کس نمی گردد بجز خاشاک و خس پیرامنم

آنکه بر دیوانها رحمی نمی آید تویی

وانکه جز دیوانگی کاری نمی داند منم

روزگاری شد نمی بینم فضولی روی دوست

تیره شد در انتظار وصل چشم روشنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج خود در عشق سخن می‌گوید. او پیراهنی به خون خود آغشته کرده و اشک‌هایش را بر آن ریخته است. شاعر با حسرت از قرار گرفتن در کوی معشوق صحبت می‌کند و بیان می‌کند که اگر بخواهد دلتنگی‌اش را با خون خود بیان کند، باید با حسد و تنهایی آشنا شود. او از این که هیچ کس به مدد او نمی‌آید و تنها احساسات خود را دردی وزن کشیده می‌بیند، ناراحت است. در نهایت، او از کمبود دیدار معشوقش صحبت می‌کند و می‌گوید که در انتظار وصال او، چشم‌هایش تاریک شده است.