شمارهٔ ۲۸ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نی دل و دین ماند نه صبر و شکیبایی مرا
رفته رفته جمع شد اسباب تنهایی مرا
چند بر من رو نهد هر جا که باشد محنتی
دل گرفت از صحبت یاران هر جایی مرا
گر نیندازم نظر بر عارضت از صبر نیست
رشک می آید بدیدارت ز بینایی مرا
گر بمیرم با کسی هرگز نگویم درد دل
درد پنهانست بی شک به ز رسوایی مرا
کرد مستغنی ز فرش خاک و چتر آسمان
در بساط شوق ذوق بی سر و پایی مرا
سر نمی پیچم ز فرمان تو ای سلطان عشق
بنده فرمان پذیرم هر چه فرمایی مرا
قصه فرهاد و مجنون را فضولی کس نخواند
تا بر آمد نام در عالم به شیدایی مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و تنهایی خود صحبت میکند. او حس میکند که دل و ایمانش آسیب دیده و دیگر صبوری ندارد. هر جا که برود، مشکلات و رنجها دنبال او هستند و از صحبت با دیگران نیز دلش زده شده است. او به زیبایی محبوبش نگاه میکند و حس حسادت به او دست میدهد. حتی اگر دردی داشته باشد، هرگز آن را با دیگران در میان نمیگذارد، چون درد پنهان را بر رسوایی ترجیح میدهد. او از دلبستگیاش به عشق و پیروی از دستورات محبوبش میگوید و تأکید میکند که در عالم عشق، داستانهای عاشقانهای چون فرهاد و مجنون تنها زمانی شناخته میشوند که نامش را ببینند.