شمارهٔ ۲۸۱ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نوخطان را دوست میدارد دل دیوانهام
من چو مجنون نیستم در عاشقی مردانهام
خضر میگویند بر سرچشمهای برده ست راه
قطره ای گویا چکیده جایی از پیمانهام
عقل را هر لحظه تکلیفیست بر من در جهان
بیتکلف ، با عجب دیوانه ای همخانهام
درد دل با سایه میگویم نمییابم جواب
غالبا او را به خواب انداخته افسانهام
متصل از درد عشق و طعنه عقلم ملول
میرسد هردم جفا از خویش و از بیگانهام
تا کشیده بر گلت از سنبل مشکیننقاب
میخلد صد خار هردم بر جگر از شانهام
به که بردارم فضولی رغبت از ملک جهان
نیستم گنجی که باشد جای در ویرانهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر نشاندهنده عواطف عمیق و درگیریهای احساسی سراینده است. او خود را در عشق دیوانه میداند و به تصویر مجنون اشاره میکند که عاشقانه است. شاعر از خضر، نماد راهنمایی و دلسوزی، یاد میکند که به سرچشمهای رفته و روح او را در جستجو نشان میدهد. عقل هر لحظه به او تکلیفی میدهد، اما او بدون تکلف و با دیوانگی در عشق زندگی میکند. دردهایش را با سایهاش در میان میگذارد، اما پاسخ نمیگیرد و این نشاندهنده تنهایی و ناامیدی اوست. او از عذاب عشق و طعنههای عقلش رنج میبرد و بارها از دیگران جفا میبیند. در نهایت، شاعر به تصویر زیبای گل و خار اشاره میکند و از عدم ثبات و ارزش در دنیای ویران سخن میگوید.