شمارهٔ ۲۹۸ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سرو نازم نشد آگه ز نیازم چه کنم
بکه گویم غم دل آه چه سازم چه کنم
می کنم ناله چو بر زلف گره می بندی
می کند کوتهی عمر درازم چه کنم
بودم از قید جنون رسته نمودی سر زلف
بست تقدیر بدان سلسله بازم چه کنم
من که شمع شب هجرم همه شب تا بسحر
نکنم گریه نسوزم نگدازم چه کنم
من بی کس بکه گویم غم خورشید و شان
نیست جز سایه کسی محرم رازم چه کنم
من بخود مایل خوبان جفا پیشه نیم
می ربایند بصد عشوه و نازم چه کنم
می کنی منع فضولی که دگر عشق مباز
عشقبازی نکنم عشق نبازم چه کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق و جدایی سخن میگوید. او احساس میکند که نیازهایش شناخته نشده و از غم دلش نمیتواند با کسی صحبت کند. نالهاش به خاطر عشق ناکامش است و زمانش در حال سپری شدن است. شاعر به تردیدها و بحرانهای عاطفیاش اشاره میکند و در نهایت، از منع عشق و عاشقانههایش گلایه دارد، در حالی که نمیداند چگونه باید با این همه درد کنار بیاید.