شمارهٔ ۳۲۹ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چرا نگاه بدور رخت بماه کنم
که چون نگاه کنی بر زمین نگاه کنم
جدا ز شمع جمال تو تا بکی شبها
چراغ خلوت خود را ز برق آه کنم
ز ناز بر سر من پا نمی نهی تو اگر
هزار بار سر خویش خاک راه کنم
باشک و آه کنم عشق را بخود ثابت
چه لایق است که دعوای بی گواه کنم
خوش آن شبی که دهم ساز بزمگاه سرور
خیال روی ترا شمع بزمگاه کنم
بهر گناه قصاصم اگر تو خواهی کرد
نه عاقلم عملی کز بجز گناه کنم
فضولی از خط و زلف بتان گرفت دلم
بسهو نامه خود تا بکی سیاه کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساسات عمیق خود را نسبت به معشوق بیان میکند. او میپرسد چرا باید به دور از چهره معشوق نگاه کند، در حالی که با یک نگاه به زمین هم میتواند حال و روزش را درک کند. او از جدایی از زیبایی معشوق و تاریکی شبها سخن میگوید و حسرت میخورد که نمیتواند در کنار او باشد. شاعر تاکید میکند که برای عشق باید ثابت قدم باشد و از بیدلیل دعوا کردن پرهیز کند. او به شبهای خوشی که میتواند در بزم به یاد معشوق ساز بزند، اشاره میکند و میگوید که اگر به خاطر گناهش مجازات شود، به این کار راضی است. همچنین از عشق و خط و زلف معشوق سخن میگوید و از احساساتش در مقابل زیبایی او مینویسد. این شعر ترکیبی از عشق، حسرت و زیبایی است که شاعر در کلماتش به تصویر میکشد.