نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۲ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دل که پنهان است شوق لعل محبوبان درو

غنچه بشگفته است اوراق گل پنهان درو

با خیال لعل جان بخش سواد دیده ام

هست آن ظلمت که باشد چشمه حیوان درو

شد بسودای سر زلف تو جسمم رشته ای

صد گره افتاد از تاب غم دوران درو

بحر محنت راست گردابی پر از خاشاک و خس

وادی عشقت که عشاقند سرگردان درو

ناوکت بگذشت از جسمم چه جای راحت است

با چنین جسمی که آرامی ندارد جان درو

در غم درج دهانت چون نباشم تنگ دل

حقه گم کرده‌ام صد درد را درمان درو

نیست راحت بی‌غم جانان فضولی را دمی

دم به دم آن به که افزاید غم جانان درو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد و غم ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر در ابتدا اشاره می‌کند که دلش پر از شوق و عشق به محبوب است و در واقع این احساسات را پنهان کرده است. او از زیبایی محبوب با تصاویری مانند لعل و گل سخن می‌گوید و بیان می‌کند که عاشقان در وادی عشق سرگردان‌اند. شاعر احساس می‌کند که وجودش با وجود سختی‌ها و غم‌ها گره‌های زیادی خورده و درگیر مشکلات است. همچنین، او به این نکته اشاره دارد که از فقدان محبوب و دردهای ناشی از آن نمی‌تواند به آرامش برسد و هر لحظه بیشتر به دردش افزوده می‌شود. در نهایت، او بیان می‌کند که زندگی بدون محبوب، زندگی راحتی نیست و درد عشق همواره حاضر است.