شمارهٔ ۳۶۵ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شد درون سینه دل دیوانه از سودای او
بستم از رگهای جان زنجیرها در پای او
نیست از بی التفاتی گر نبیند سوی من
آن که عین التفات اوست استغنای او
جای پیکانت درون سینه کردم چون کنم
دل ز جا شد خواستم خالی نماند جای او
کرد روز و روزگارم را بیک دیدن سیه
کی مرا این چشم بود از نرگس شهلای او
جان بر آمد یار بهر پرسشم نگشاد لب
بر نیامد کام من از لعل شکر خای او
بر نخواهم داشت تا روز قیامت سر ز خواب
گر شبی در خوابم آید قامت رعنای او
چون نباشم زار و سرگردان فضولی متصل
رشته جان بسته ام بر زلف عنبرسای او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی شدید خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او از احساساتی همچون جنون، اسارت و دلتنگی ناشی از دوری از معشوق میگوید. شاعر تصریح میکند که حتی اگر معشوق به او توجه نکند، این بیاعتنایی او را نمیسوزاند زیرا عشقش به معشوق او را از چنین احساساتی بینیاز میکند. او به شدت میخواهد جای معشوق را در دل خود حفظ کند و برای دیدن او روزها را به سختی سپری میکند. حتی اگر تنها در خواب بتواند عاشقش را ببیند، برایش کافیست و حاضر نیست از خواب یا عشق خود بیدار شود. در نهایت، شاعر به وابستگی خود به معشوق و آرزوی پیوستن به او اشاره میکند.