نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۲ فضولی

فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بهست گور و کفن از قبا و پیرهنی

که پاره پاره نسازند بهر سیم تنی

به تیغ محنت شیرین‌لبان که دارد تاب

مگر زمانه بسازد ز سنگ کوه‌کنی

به پنبه‌های جراحت نهان چراست تنم

چو نیست رسم که باشد شهید را کفنی

مرا مکش به جفا و ستم که می باید

ستمگری چو تویی را جفاکشی چو منی

خدای را مده آن زلف پرشکن بر باد

که منزل دل آشفته است هر شکنی

به لطف غنچه مثال دهان تنگ تو نیست

درین که هست چنین نیست غنچه را سخنی

غم خط تو فضولی ز دل برون نکند

که هست جای چنان سبزه چنین چمنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به انتقاد از مرگ و آداب مرتبط با آن می‌پردازد و تلخی‌های زندگی را بیان می‌کند. شاعر از ناتوانی در پذیرش مرگ و دشواری‌های روزگار سخن می‌گوید و به احساساتش نسبت به ستم‌ها و جفاهای زمانه اشاره می‌کند. او با استفاده از استعاره‌های غنی، به تشابهات بین عشق و درد و نیز زیبایی و شکنندگی روی می‌آورد. در نهایت، او از خداوند می‌خواهد که زیبایی‌های دلخواهش را تحت تأثیر مشکلات قرار ندهد و نشان می‌دهد که عشق و غم از هم جدایی‌ناپذیرند.