شمارهٔ ۹۶ فضولی
فضولی بغدادی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سنگ بیداد بتان آیینه دل را شکست
هر تمنایی که در دل داشتم صورت نبست
وصل آن مه گر میسر نیست ما را دور نیست
مقصدی داریم عالی همتی داریم پست
ز آتش دل بس که از هر زخم سر زد شعله
سوخت چون تیرت دمی هر کس که پهلویم نشست
جوهر هستی متاع وصل جانان را بهاست
ما کجا و این هوس ما را که می گوید که هست
جای جز در دل مکن معشوق را گر عاشقی
سنگ دل باید که باشد هر که شد آتش پرست
کام خواهی صبر کن پرویز وار ای کوهکن
کی توان بر خورد از شیرین لبان با زور دست
دل که در عشقت امید وصل و بیم هجر داشت
سوخت وز تشویش نیک و بد فضولی باز رست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق و ناامیدی صحبت میکند. او احساس میکند که آرزوهایش به واقعیت نپیوسته و ارتباطش با معشوق دور از دسترس است. اگرچه عشق و تمنا در دل دارد، اما به نظر میرسد که تلاشش به نتیجه نمیرسد. شاعر به آتش دل و زخمهایی که بر او وارد شده اشاره میکند و از مشکلات و چالشهای عشق سخن میگوید. او به دوستداران توصیه میکند که معشوق را تنها در دل نگه دارند و از کشمکشها و مبارزات برای رسیدن به عشق واقعی بپرهیزند. در نهایت، شاعر بر این باور است که عشق نباید باعث آتشسوزی و درد شود، بلکه باید صبر و تدبیر در پی آن باشد.