نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴ فضولی

فضولی بغدادی / مقطعات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

مرده دیدم پریشان گشته اجزای تنش

کرده منزل استخوان کله اش از مار و مور

طبع را از فکر اوصاف غم افزایش ملال

دیده را از دیدن حال پریشانش نفور

گفتم ای دوران چرا این نطفه پاکیزه را

از سریر دولت آوردی بمحنت گاه گور

چیست جرم این که در عالم سزای خویش یافت

فطرت او را چه شد واقع که واقع شد فتور

گفت ای از حکمت احوال دوران بی خبر

غره بود این بی ادب اینست انجام غرور

قبل ازین خلقت وجودش را نبود این اعتبار

ره نمودم هستی او را بصحرای ظهور

من شدم مشاطه حسنش بزلف و خط و خال

من شدم استاد تعلیمش به ادراک و شعور

یافت چون تمکین استقلال قدر و منزلت

گشت چون سرمست جام عشرت عیش و سرور

دید خاک و انجم و افلاک را محکوم خود

کرد دعوای انانیت بتدریج و مرور

شد چنان سرمست کز مستی ندانست از کجاست

در طبیعت میل در دل معرفت در دیده نور

با وجود آن که می کردند دایم خدمتش

طعنه می زد بر مدار چرخ و دوران و دهور

در جمیع عمر خود هرگز ز من راضی نشد

گشت بر من نیز استرداد نعمتها ضرور

مستعار چند کز من داشت بگرفتم ازو

من ازو چیزی که از وی بود بگرفتم بزور

حال او اینست حالا تا چه بیند عاقبت

از جزای این عمل در موقف عرض امور

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به مشاهده مرگی پریشان و آشفته می‌پردازد که تن او در گور بی‌نظم قرار گرفته است. او از خود می‌پرسد چرا این انسان پاک و بافضیلت به این سرنوشت دچار شده و چه گناهی مرتکب شده است. پاسخ به حکمت و غرور انسان‌ها اشاره می‌کند که به سبب خود بزرگ‌بینی و غفلت از واقعیت‌های زندگی، به این مرحله می‌رسند. شاعر از دوران و زمان شاکی است که این انسان را از اوج محبوبیت به گور فرستاد و به بی‌اعتباری و فنا دچار کرده است. انسان به خود اعتماد کرده و به غرور افتاده بود و این باعث سقوط او شد. در نهایت، شاعر نتیجه‌گیری می‌کند که حالا باید منتظر عواقب اعمال انسان و پیامدهای آن باشد.