غزل شمارهٔ ۱۰ قاآنی
قاآنی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست
کس بر او دست نیابد که سر زلف تو بستست
چکند طالب چشمت که ز جان دست نشوید
بوی خون آید از آن مست که شمشیر به دست است
به امیدی که شبی سرزده مهمان من آیی
چشم در راه و سخن بر لب و جان بر کف دست است
من و وصل تو خیالیست که صورت نپذیرد
که ترا پایه بلندست و مرا طالع پستست
گفتم از دست تو روزی بنهم سر به بیابان
دست در زلف زد و گفت کیت پای ببستست
حاش لله که رهایی دلم از زلف تو بیند
که دلم ماهی بسمل بود و زلف تو شستست
گرد آن دانهٔ خال تو سیه موی تو دامست
دل شناسد که تنی هرگز ازین دام نجستست
دل قاآنی ازینسان که به زلف تو گریزد
چون برآشفته یکی رومی هندوی پرستست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر به عشق و دلبستگی عمیق خود به محبوب میپردازد. دل دیوانهوار خود را به زلف محبوب میبندد و از بیتابیاش میگوید. او به گفتگو درباره آرزوهایش برای دیدار معشوق اشاره میکند و احساس میکند که عشقش غیرقابل دسترس است. شاعر همچنین به کنایه میگوید که تلاش برای فرار از زلف محبوب بیفایده است و دلش به زلف او وابسته است. او بر این عقیده است که عشقش او را به دام انداخته و نمیتواند از آن رها شود. در نهایت، شاعر عشق و دلسوختگی خود را در مقایسه با زیبایی محبوب بیان میکند و به این نتیجه میرسد که این عشق همچنان در او شعلهور است.