غزل شمارهٔ ۵۰ قاآنی
قاآنی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز بس که هجر تو لاغر میان بکاست تنم
قسم به جان تو که از این تهیست پیرهنم
مرا که پیش زبان دم نمیزند شمشیر
بیا تو با دم شمشیر زن که دم نزنم
ز خویشتن به جهان هر کسی خبر دارد
خلاف من که نباشد خبر ز خویشتنم
حدیث لعل تو تا بر زبان من جاریست
زنند خلق شب و روز بوسه بر دهنم
اگر نظر بکنم بی تو بر شمایل غیر
دو چشم خویش به انگشت خویشتن بکنم
اگرچه زار و ضعیفم ولی به قوت عشق
به جز تو گر همه شیرست پنجه درفکنم
پس از هلاک تنم گر به دجله غرق کنند
ز سوز آتش دل دود خیزد از کفنم
حدیث زلف بتان سر کنم چو قاآنی
گمان برند خلایق که نافهٔ ختنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و رنج ناشی از فاصله و جدایی از معشوق است. شاعر از ضعف بدنی و آسیبپذیری خود به خاطر هجران صحبت میکند و به شدت به عشقش وابسته است. او قسم میخورد که حتی لباسش خالی و تهی از وجود اوست. شاعر احساس میکند که دیگران از احوال او خبر دارند اما او از خودبیخبری دارد. عشق او چنان قوی است که میتواند بر درد و رنج غلبه کند و او در عوض عشق، هر فشاری را تحمل میکند. در نهایت، او به توصیف زیباییهای معشوق و قدرت عشقش میپردازد.