نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۷ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

نقشم گرفته دوست نمودن چه احتیاج؟

آیینه مرا به زدودن چه احتیاج؟

با پیرهن ز ناز فرو می رود به دل

بند قبای دوست گشودن چه احتیاج؟

چون می توان به رهگذر دوست خاک شد

بر خاک راه ناصیه سودن چه احتیاج؟

بنگر که شعله از نفسم بال می زند

دیگر ز من فسانه شنودن چه احتیاج؟

از خود به ذوق زمزمه ای می توان گذشت

چندین هزار پرده سرودن چه احتیاج؟

در دست دیگری ست سفید و سیاه ما

با روز و شب به عربده بودن چه احتیاج؟

تا لب گشوده ای مزه در دل دویده است

بوس لب ترا به ربودن چه احتیاج؟

بفگن در آتش و تب و تابم نظاره کن

غمنامه مرا به گشودن چه احتیاج؟

آن کن که در نگاه کسان محتشم شوی

بر خویش هم ز خویش فزودن چه احتیاج؟

خوابست وجه همت آواره بینشان

محو رخ ترا به غنودن چه احتیاج

تاب سموم فتنه گرانی ست غالبا

کشت امید را به درودن چه احتیاج؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و دوستی پرداخته و نشان می‌دهد که برای برقراری ارتباط واقعی با دوست، نیازی به ظاهر و زینت‌های ظاهری نیست. شاعر به جای تمرکز بر موارد سطحی، به ارزش‌های روحی و معنوی اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق و ارتباط‌های انسانی نیاز به عمق احساس دارد. او به صورت استعاری بیان می‌کند که ما باید از خود گذر کنیم و به ابراز احساسات و واقعیت‌های درونی بپردازیم، زیرا در نهایت، عشق و دوستی عمیق‌تر از ظواهر و فرم‌ها هستند.